بچه که بودم مادرم می گفت:
باصدای هفت گلوله پنج بار تو را کل کشیدند
تا بر گرده ی اسب به دنیا آمدم
هیزم که می آوردم می گفت:
همین بلوط شاخه می تکاند از برگ و
میوه می ریخت
پدر می گفت:
تو باید مرد ایلت باشی
با تفنگ و اسب و...
معلم میگوید:
با قلم باشم بنویسم از ایل و تفنگ و بلوط
بنویسم از اسب
اسب را به تاخت بنویسم
کتاب میگوید:
بخوانم ازایل از تفنگ وبلوط واسب
بخوانم که ایل بی مرز و تبعید
.....
درتبعید
بلوطی نبودشعرهایم را بخوانم برایشان
فریادبکشم کوه ها جوابم بدهند
و سخره هایی که از غرور مردان ایلمان به قد اسیتاده باشند
....
خوب که گوش می کنم صدای او نیست
شیهه نمی کشددیگر
یال نمی تکاند
سم نمی کوبد...
اسب که نباشد صحرا میمیرد
باد نمی وزد
چرا که یال بلند اسبانمان باد را می وزید
گوش که می کنم صدای مادر است
می شناسمش میان این همه صدا
این صدای زخمی صدای پدر است
مادر است که می پرسد:
او که با هفت گلوله به دنیا آمده!؟
پدر که میگوید:
چرا با یک گلوله مرد!؟
....
معلم کتابی بر سینه ام می گذارد
که بر جلدش نوشته :
(( فدریکو گارسیا لورکا))